کوردستان فردا
پنج شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ ۱۶:۴۳

دود شدن زندگی که تماشا ندارد

محمد علی پشوتن

پشت دیوارهای شهر، پر است از آدم‌هایی که هر کدامشان قصه‌ای دارند؛ اما آخر داستانشان یکی است. معتاد یکی از هزاران دردی است که بخت اعتیاد به جان این شهر و مردمانش انداخته؛ معتاد نمودی از اعتیاد است؛ به حتم برای درمان معتاد ابتدا باید به اعتیاد پرداخت، به عاملی که خود هم معلول عواملی دیگر محسوب می‌شود.
برای دیدن آسیب‌های اجتماعی، لازم نیست زیر پوست شهر خزید؛ کافی است دغدغه‌های روزانه را برای لحظاتی کنار گذاشت و چشم‌ها را به شهر دوخت، به گوشه و کنار شهری که در آن زندگی می‌کنیم؛ گذرهای پهن و باریک، خیابان‌ها و چهارراه‌ها، کوچه‌ها و محله‌ها و…
برای دیدن آسیب‌هایی که گریبان جامعه و اعضای آن را گرفته و همه را تا مرز خفگی پیش‌ برده است، لازم نیست به خودمان زحمت داده و به محله‌های خاصی از شهر سرک بکشیم، در هر نقطه‌ای می‌توان آدم‌هایی را یافت که ردی از فقر، بدبختی، بی خانمانی و…. بر صورت رفتار و پوشش و زندگی‌شان هویداست. از میان آسیب‌ها، اعتیاد اما رنگ دیگری دارد، دردی که به هزار دلیل بر جان آدم‌ها افتاده و هزاران بدبختی را بر سر آسیب‌دیدگانش آوار کرده است؛ هزار تویی که همه را سال‌ها سرگردان خود کرده است و بدتر از همه آنانی که طوق اعتیاد برگردن، بدبختی‌هایشان را مانند کمخته‌ای که به تن و جانشان چسبیده؛ یدک می‌کشند.
آدم‌هایی که اعتیاد آرام آرام به جانشان نشسته و حالا دیگر نشئگی‌ را برای فرار از زجری می‌خواند که همچون موریانه درونشان را موقع خماری می‌خورد. جوان و پیر، زن و مرد، کنار هم کز کرده‌اند و برای گرفتن یک دود، هر چه دارند را، هرچه برایشان باقی‌مانده است را به حراج می‌گذارند. غروب نزدیک می‌شود و سردی هوای زمستان درون استخوانت را نیش می‌زند؛ تا میانه‌های ازدحام خانه‌هایی که سر بر شانه‌ هم می‌سایند آمده‌ای، پا می‌کشی به میان محله‌ای در دل شهر، جایی که ریشه‌های شهر در خاک آن قرار دارد.
هر گوشه که نگاه کنی، ردی از اعتیاد را بر در و دیوار و چهره‌ی آدم‌هایش می‌بینی؛ اعتیادی ریشه‌سوز، خانمان برانداز و…. و تو می‌مانی و معتادانی که کنار آتشی از زباله، بزم دود و افیون بپا کرده‌اند و هر کدام دمی‌را با پایپ‌های شیشه‌ای به درون می‌کشند و نشئگی را به خیال خود می‌دوزند.
یکی از آن میان معترض صدا بلند می‌کند؛ چیه به چی نگاه می‌کنی، دیدنی نیست. دود شدن زندگی که تماشا ندارد. پتو را به سر می‌کشد و با زانوهایی که توان تحمل بار سنگین جسمش را ندارد، دورتر می‌رود و گوشه‌ای چمباتمه می‌زند و صدای فندک و پکی که از میان پایپ شیشه‌ای دود شیشه را به درون ریه‌هایش می‌کشاند و…
زنی چادرش را با جوانی که چهره‌اش پشت چرک و پلشتی پنهان شده، قسمت می‌کند تا او آتش را نگه‌دارد و این یکی کامی از دود مرگ بگیرد.
زن می‌گوید: عادت کرده‌ایم به آدم‌هایی که فکر می‌کنند آدم‌تر از ما هستند. تماشاچی‌هایی که ما را نگاه می‌کنند و سر تکان می‌دهند و می‌روند، اما هیچ کدامشان از دل ما خبر ندارند.
مرد جوانی که افیون روبراهش کرده نزدیک می‌شود؛ دندان‌های زرد و یکی در میانش را به رخ می‌کشد و شمرده می‌پرسد؟ پی چی می‌گردی؟ صب تا حالا کلید کردی؟
پرسشت را می‌شنود و لبخندی تلخ تحولیت می‌دهد و به چشم بسته و در حالیکه پکی به سیگارش می‌زند، می‌گوید: هیچ کس نمی‌تواند وضع معتاد خیابانی را توصیف کند مگر گرفتار باشد؛ مگر وسط آتش بیاید؛ شما فکر می‌کنید خیلی خوشیم، کنار کوچه می‌خوابیم و پس مانده غذای این و آن را می‌خوریم و تا صب سگ لرز می‌زنیم و … کیفمان کوک است.
می‌گوید: من هم دلم می‌خواهد ترک کنم، مثل بقیه برم دنبال زندگی، زیر یک سقف بخوابم، کار داشته باشم و زندگی معمولی؛ اما هیچکس دست ما را نگرفته؛ می‌گویند معتادان را جمع کنید، مثل زباله، بعد هم رفتارشان با ما مثل همان زباله است. شاید مریض باشیم، معتاد باشیم، بی‌پول باشیم، اما آدم هستیم آدم‌هایی که دلمان می‌خواهد سهم داشته باشیم از زندگی.
می‌گوید بارها و بارها به اردوگاه‌ها و کمپ‌ها برده شده و باز هم به خانه اول بازگشته است. می‌گوید رفتارشان با آنها خوب نیست؛ زجرشان می‌دهند و آخر سر بعد از اینکه با زجر اعتیاد را به ظاهر ترکشان دادند، باز در دنیای بی‌در و پیکر و پر آسیب رهایشان می‌کنند.
شنیدن حرف‌های معتادان قصه‌ای است پر غصه، آدم‌هایی که حالا کسی آدم حسابشان نمی‌کند؛ حتی در کلام چه رسد به آنکه پی درمانشان باشند. آدم‌هایی که مانده‌اند ویلان میان این شهر و پشت ظاهر بزک کرده‌ای که این روزها رنگ و لعاب بزکش، نو نوار می‌شود.
روزهای آخر هر سال، همه را جمع می‌کنند و به اسم سامان دادن، به ایزوله می‌کشانندشان و بعد از عبور نوروز، باز رها می‌شوند میان کوی و برزن، رها به حال خودشان در ازدحام شهری که پر است از مواد و موادفروش و….
کوچه‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کنی و آنسوتر از خیابان اصلی شهر، آلونکی را می‌یابی با مردی که تمام وزنش را دو تکه چوب، جای عصا تحمل می‌کند. مردی که تن بیمارش روزهای رنج و محنت را زیر سایبانی از پلاستیک، به شب می‌دوزد و با تصویرهایش رویای رنگارنگی برای خود ترسیم می‌کند.
به آلونک پلاستیکی که نزدیک می‌شوی، جسمی خود را از کنار دیوار پس می‌کشد. با نگاه دنبالش می‌کنی و می‌پرسی؟ اینجا زندگی می‌کنی؟ چرا فرار می‌کنی، اعتیاد داری، بشین کارت را بکن…
می‌ایستد، قد راست می‌کند و با چشم‌های قی آورده به چشم‌هایت چشم می‌دوزد.
لبخندی گس تحولیت می‌دهد و بلندتر از آنچه انتظارش را داشته باشی می‌گوید: باشه، تو رابین‌هود، تو سوپر من، گیرم انداختی اونم حین جرم؛ تو آدم حسابی، من معتاد، من بدبخت.
زبانت بند آمده؛ پا پس می‌کشد و خودش را به تو می‌رساند و با لهجه‌ محلی می‌گوید: اینجا خونه‌ رفیقمه، بیماره، بی‌کسه، میام یه سری بهش می‌زنم.
می‌گویی: من سوپرمن و رابین‌هود نیستم، آمدم با آدم‌هایی مثل شما حرف بزنم، گپ و گفتی دوستانه.
می‌گوید: که چی؛ رنگ رخسار گواهی دهد از حال درون؛ چی رو می‌خوای بدونی؟
می‌گویی: اعتیاد داری؟ به چی؟
تلخندی می‌زند و می‌گوید: معتادم بله، معتاد، هرچه گیرم بیاید، هروئین، شیشه و… هرچی باشه مهم نیست فقط باشه؛ اما برای حرف زدن الآن خوب نیست؛ برای قضاوت کردن هم خوب نیست؛ نباید آدم‌ها را به وضع حالشان قضاوت کرد؛ باید با آنها زندگی کرد؛ از موقعی که حالشان خوب است تا وقتی بد حال و بیمار می‌شوند؟
هیاهویی که عید نوروز به راه انداخته و رسمی هر ساله برای آنچه ساماندهی معتادان متجاهر و کارتن‌خواب‌ها می‌نامند؛ تلاشی که خروجی آن پاک کردن صورت مسئله برای مدتی کوتاه است و با اتمام تعطیلات نوروز بار دیگر شهر بازگشت به خانه‌ی اول را به نظاره می‌نشیند.