سردرد…یادداشتی از جنس درد از معلم بوکانی/ مصطفی هوشیار
سردرد…یادداشتی از جنس درد از معلم بوکانی/ مصطفی هوشیار

سردرد… یادداشتی از جنس درداز معلم بوکانی/مصطفی هوشیار امان از سردردهای من! کج دار و مریض با میگرنم سازش کرده‌ام، ناچار می‌روم گوشه‌ای تاریک، چشمانم را می‌بندم، لحظه‌هایم را به تنهایی می‌سپارم، اندکی بعد کمی آرام می‌شود این سردرد لعنتی! این روزها میگرنم کمی بیشتر خود را نشان می‌دهد، هر لحظه به شکلی به سراغم […]

سردرد… یادداشتی از جنس درداز معلم بوکانی/مصطفی هوشیار

امان از سردردهای من!
کج دار و مریض با میگرنم سازش کرده‌ام، ناچار می‌روم گوشه‌ای تاریک، چشمانم را می‌بندم، لحظه‌هایم را به تنهایی می‌سپارم، اندکی بعد کمی آرام می‌شود این سردرد لعنتی!
این روزها میگرنم کمی بیشتر خود را نشان می‌دهد، هر لحظه به شکلی به سراغم می‌آید، این روزها اینجا برفی باریده، به نام نادانی عمومی، باید تو هم سر در آن فرو بری، گویی در زیر این برف گرمایی هست که سبب ادامه‌ی زندگی می‌شود، انگار بیرون این برف سرمای دانایی بیداد می کند و مرگ تو حتمی است.
این روزها رفتارهای به شدت متعارض در آدمیان می‌بینم. با دیدنشان سردرد به‌سراغم می‌آید. آن هم از افرادی که سالها درس خوانده‌اند و هر روز ده‌ها شاگرد در کلاسشان می‌نشینند، وقتی می‌اندیشم ما که به ظاهر روشنفکریم و اهل تفکر، این‌گونه رفتار می‌کنیم، با خود می‌گویم چه بلایی سر دیگر قشرهای جامعه باید افتاده باشد.
چندی پیش نامه‌ای آمد، آن‌هایی که خانه ندارند یا وامی برای خرید یا ساخت مسکن نگرفته‌اند، اسم نویسی کنند. مدیر گفت: اسمت را بنویس، گفتم من خانه دارم، اما دیدم بغل‌دستیم اسمش را نوشت، گفتم: تو خانه‌ات حداقل چند میلیارد می‌ارزد که؟ گفت: ولی سند ثبتی ندارد. در جایی به اسمم ثبت نشده. گویا پای منفعت که بیاید، دروغ گفتن اشکالی ندارد، باز سردرد به سراغم آمد، مگر می شود تا این حد دچار سقوط شد!
دیروز همکاری با دانش‌آموزی انگار بگومگو داشته‌اند، ایشان دشنام دادن متقابل را حق خود می‌دانست، و می‌گفت که‌ من زیر بار زور نمی‌روم، انگار نمی‌داند او معلم است و سنی حداقل دو برابر شاگردش دارد، گویا یادمان رفته که اصلا وظیفه ما واکنش مناسب در مقابل رفتارهای ناپسندیده شاگردانمان است، چه کنم با این سردرها!
اعتماد به نفس بد نیست، اما مگر می‌شود تا این اندازه؟ ما همه در زندگی روزمره‌ی خود مانده‌ایم، آن وقت برای نماینده شدن چه صفی طولانی بسته می‌شود، منی که از اداره‌ی یک کلاس چهل نفره درمانده‌ام و هر روز دچار حمله میگرن می‌شوم، چطور این اندازه اعتماد به نفس پیدا کرده‌ام و این خیال را در ذهنم پرورانده‌ام که می‌توانم نماینده‌ی یک شهر شوم؟، یعنی ممکن است جهل نقشی در این اعتماد به نفس زیادی داشته باشد؟
امان از این سردردهایم!

  • نویسنده : مصطفی هوشیار