کوردهای خراسان
کوردهای خراسان
ملتی که با آمدنشان از غرب به شرق امنیت را برای ایرانیان و بخصوص خراسانیان به ارمغان آوردند. آن هنگام که حدود ٤۰۰ سال پیش کورمانجان به خراسان آمدند خراسان اوضاع و احوال خوبی نداشت .

کورد خراسان پیشینه ای به درازای تاریخ دارد. ملتی که با آمدنشان از غرب به شرق امنیت را برای ایرانیان و بخصوص خراسانیان به ارمغان آوردند. آن هنگام که حدود ٤۰۰ سال پیش کورمانجان به خراسان آمدند خراسان اوضاع و احوال خوبی نداشت . اقوام تَتار هر از گاهی از مرزهای شرقی به داخل خاک ایران هجوم آورده موجبات ناامنی منطقه را فراهم می آوردند حتی در مقطعی از تاریخ، شهر مشهد به عنوان مرکز خراسان را به اشغال خویش در آورده بودند اما با آمدن کورمانجان به مرزهای شرقی؛ دیواری آهنین شما بخوانید دیوار انسانی و سپر بلا در سرحدات شمال شرقی شکل گرفت که در آن مقطعِ زمانی و نیز بعد از آن مانع ورود اقوام بیابانگرد دشت قزل قوم و قره قوم به داخل خاک ایران شد.

در این کوچ تاریخی کورمانجان پیروز میدان نبرد شدند و حاکمیت شمال خراسان را تا روی کار آمدن سلسله پهلوی در ۱۰۰ سال پیش به مدت ۳۰۰ سال در دست داشتند. حاکم نشین شمال خراسان شهر قوچان شد بقیه مناطق شمال خراسان هم حکم نایب الحکومه را داشتند.. همه چیز بر وفق مراد کورمانجان بود، همه چیز.
کورمانجان سرمستِ باده پیروزی شدند و در این میانه از یک اصل غافل ماندند و آن کتابت و نوشتن بود . کورمانجان همچنانکه در حوزه جنگاوری و میدان نبرد قهرمان میدان شدند ، در آوردگاه اندیشه و حوزه نوشتاری مغفول ماندند. درس و سواد و تحصیل و دفتر و نسخه و کتاب و مشق به فراموشی سپرده شد و چنین شد که نباید می شد .ملتی شدیم با ٤۰۰ سال سابقه درخشان رشادت و آزادی و آزادگی و عشق و ایثار و از خودگذشتگی اما در کلام، شفاهی، نانوشته،  روایی و نقلی.
پای تاریخ که به میان آمد ما در جا زدیم لنگ زدیم چون مدرک و سند نداشتیم ، کتاب و دفتر و دستک نداشتیم و می رفتیم تا در تاریخ گم شویم ، در گورستان تاریخ به خاک بسپارنمان و می رفتیم تا بی هویت شویم و می رفتیم تا دیگران تاریخ ما را بنویسند و چه نوشتنی؟ عجبا ! چه داشت بر سرمان می آمد ؟

روزگار غدار ! چه زود دلاور مردان دشت اِتَگ و سروقامتان کوه گلیل را از یاد بردی، چه زود سپهسالاران هزار مسجد و سلحشوران شاهجهان را فراموش کردی. کوه به کوه، دره به دره، سنگ به سنگ شمال خراسان سرخ و لاله گون است از سرخیِ خونِ دلیرمردان و شیرزنانی که تا پای جان «زنده باد ایران» را مستانه نعره و فریاد کشیدند سلحشوران و سَرلَژورانی چون سردار عوض و سردار ججو و سردار گل محمد و سردار تیفه گل بانو و …
بی خبر از این همه هیبت و عظمت و شکوه و جلال و جبروت بودیم تا اینکه در این اوضاع و احوالِ وانفسایِ بس نابسمان

آن مرد آمد/ آن مرد با کتاب آمد/ آن مرد با کتابِ تاریخ آمد / آن مرد با کتابِ تاریخِ کورمانجان آمد.
ماموستا کلیم الله توحدی (کانیمال) کە  با آمدنش نور و روشنایی آمد ، تاریخ ، غرور طرب انگیز ، کتاب ، ادبیات ، شعر و شور آمد . او کوه به کوه، آبادی به آبادی، شهر به شهر، منزل به منزل رفت تا مدرکی، سندی، دستینه ای، نوشته ای، بُنجاقی، اوراق پاره ای، چرم نوشته ای، پارچه نگاره ای بیابد و با استناد به آن تاریخ ما را بنویسد.

او یک تنه برای یک ملت تاریخ نوشته است ، به یک ملت هویت و غرور و شکوه و عظمت بخشیدە . او اصلا یک تاریخ است ، یک ملت است ، او اصلا تاریخ یک ملت است. او را متعلق به جغرافیای اوغاز می دانند اما او ریشه در جغرافیای سرخس تا سملقان دارد. او را متعلق به زمان حاضر می دانند اما او عمری ٤۰۰ ساله دارد از میانه صفوی تا میانه پهلوی.
با آمدن او کورمانجان قد برافراشتند و صاحب هویت شدند. او سردارِ فاتحِ آوردگاه اندیشه کورمانجان است . چه او را بستاییم و چه ستاییدنش را بفراموشیم او ستودنی بوده و هست . گواه ما فریاد چیای هزار مچیت و گلیل و آق کمر و دشت ماروسک، نفیر ارتفاعات داغ و زیلان و شَین و شاهجهان، خروش تپه ماهورهای همیشه سبز آق توقای و ابوساریِ مرواه تپه هستند که همه یک صدا بانگ بر می آورند که:
او سروک کورمانجان است.

بی شک روزی خواهد آمد که در شمال خراسان: میادین اصلی هر شهری مزین به نام توحدی باشد و رهگذران آدرسِ خیابان توحدی و بولوار توحدی و بزرگراه توحدی و کوی توحدی و … را از این و آن سراغ بگیرند . پیکره و تندیس و سردیس توحدی زینت بخش مراکز فرهنگی و فرهنگسراها و کتابخانه ها و موزه ها و پارکها و بوستانها شود.
اکنون که بنا به هر دلیلی تا این تاریخ مراسم نکوداشت او برگزار نشده ، در یک هاوار(کار جمعی بدون توقع دستمزد) کورمانجی با درج زندگینامه یا به قولی بیوگرافی ایشان و خرید کتابهایش ، حداقل کاری است که می توانیم انجام بدهیم تا به وقتش و به موقع‌اش و به روزش که مراسمی در خورِ شان و منزلتِ این استاد فرزانه(پِرزانَه) برگزار گردد، به امید آن روز.

سخن آخر اینکه “او نوشت ما ماندیم ما می نویسیم نسل بعد بمانَد”.

 

  • نویسنده : دکتر حمید حسنعلی‌ پور