شیرکو بی­کس ،در تلاقی برگ و باروت….
شیرکو بی­کس ،در تلاقی برگ و باروت….

شیرکو بی­کس ،در تلاقی برگ و باروت…. ئێستا من وه­ک مه­راق ئاماده وچون هاوار له سه­ر پێم. در میان شاعران طراز اول جهان، ممکن است شیرکو بی­کس نه بی­نظیر باشد و نه بی­بدیل، اما    بی­نظیراست از این حیث که زخمی به وسعت هفتادویک ­سالگی­اش را التیام­نیافته با خود به خاک­های سرد می­بَرَد همانگونه که حسرتِ­ […]

شیرکو بی­کس ،در تلاقی برگ و باروت…. ئێستا من وه­ک مه­راق ئاماده وچون هاوار له سه­ر پێم.

در میان شاعران طراز اول جهان، ممکن است شیرکو بی­کس نه بی­نظیر باشد و نه بی­بدیل، اما    بی­نظیراست از این حیث که زخمی به وسعت هفتادویک ­سالگی­اش را التیام­نیافته با خود به خاک­های سرد می­بَرَد همانگونه که حسرتِ­ سترگ و گرهِ ناگشوده­ی عسرت ملّت خویش را به مثابه­ی رنجی مقدس، به راز خوف­ناک مزار می­سپارد. بی­نظیر است زیرا همزادیِ درخت و درد، برگ و باروت، پرنده و پریشانی و بیم و امید را به هویت یک ملّت بدل ساخته است همانگونه که تاریخِ حرمان و حماسه، رعب و رهایی، شکست و پایداری و مرگ و مویه­ را.

شیرکو بی­نظیر است از این حیث که همواره با دغدغه­ی رسالتی عظیم می­زیست. الزامِ شاعر بودن وهم­زمان تنفس در حوزه­ی سیاست. ملتزم ماندن به رسالت واژه و پاسداشت هویت خود در گردنه­های حادثه­خیز، دلبستگی به ظرافت شعر و استنشاق بوی خردل، پایبندی به سوگ­سرایی مردان اعماق گودال­های انفال و کودکان بازناگشته از بیابان­های تبعید و زنان گمشده در غبار و آنگاه فلسفه­ورزی برای در آرامش زیستن آدمی. از این نظر شیرکو همواره در میانه­ی تعارضی بزرگ گام برمی­داشت. تعارض شاعر بودن و سیاست ورزیدن، تعارض عاشق بودن و فلسفی زیستن. تعارض دوزخِ جنگ و بهشتِ صلح و آرامش.

واژگان شیرکو، به­سان پرندگان بومی، خبر را در نادسترس­ترین سرزمین­ها فریاد خواهند زد و همگان در بهت فرو خواهند رفت؛ چرا که نقطه­ای از جهان و قلمروی از مرزهای انسانی نیست که شعر شیرکو کشف ننموده باشد. کودکی نیست که شیرکو با او نگریسته و درختی نیست که شعری در سایه­اش نسروده باشد. درنوردیدن چنین حیطه­ی عظیمی بسنده است که وی را در آستانه­ی اسطوره­ها جستجوکنیم.

اصالت هر شاعری را باید بر حسب قدرتش در کشف ظرفیت­های زبانی سنجید. آنجا که واژگان عریان می­شوند و هستی­شان متبلور می­گردد. شاعر ساحری است که طلسم زبان را به مدد نبوغ خویش می­گشا­ید و جهان واژگان را به تسخیر خویش درمی­آورد. در این رهیافت، اصالت از شعر برنمی­خیزد بلکه بهره­ای است که شاعر به شعر و زبان می­بخشد. از این منظر شیرکو بی­کس اصیل­ترین شاعری است که با نبوغ اعجازگونه­ی خود در عرصه­ی زبان –  که ضرورت اجتناب­ناپذیر هر شاعر اصیلی است- به کشف ظرفیت­های زبان کردی پرداخت و سویه­های شاعرانگی آن را تا افق­های نامکشوف وسعت بخشید، با آن اندیشید، با آن گریست و مویه سرداد، با آن اعتراض کرد، با آن مهربانی ورزید، با آن ستم را تقبیح کرد و با آن مهربانی را ترغیب نمود، با آن جهانی ساخت از آنِ کُرد و برای کُرد. جهانی به وسعت تمام انسان­ها و برای همه­ی انسان­ها. جهانی که همه­ی عاشقان جهان می­توانند سهمی از آن داشته باشند و همه­ی دردمندان گیتی مرهمی از آن برای جراحت خویش بردارند.

شیرکو با واژه می­زیست و هر واژه­ای برای او باززیست تمام لحظاتی است که با آن، جهان را تجربه کرده است. شاعری که مدام در تجربه­ی زیست و باززیست به سر می­بُرد آن هم زیستن در جهان رنجباری که برای او به عنوان یک شاعر، الزام تجربه­ی رنج را به بار آورده بود. هر واژه­ای برای او جهانی است رنگین که می­توانددل و خیال خود را بدان بسپارد و جهان بلورین شعر را بسازد. شعری که فاجعه­بارترین روزهای تاریخ مردمش را به هویت آن مردم بدل ساخت. شاعری که رسالت تاریخی خود را به درستی و روشنی دریافته بود و آن تسلیم به امری ناگزیر بود؛ ناگزیر ازاینکه در یک آن، هم شاعر باشد و هم فیلسوف، هم ادیب باشد و هم به مغاک­های سیاست

سرک کشد. شعر و سیاست را با هم مشق کند و اسطوره­وار بر فراز تاریخ یک قوم، تمام تاریخ و زیستن و رنج را به هویت او تبدیل نماید.

شاهکار این شاعر در حوزه­ی شعر و هویت­بخشی به زبان کردی، زبانی کردن فجایعی بود که ملّتی می­تواند در طول تاریخ از سر بگذراند. اکنون آن فجایع، آن همه درد و در یک کلام آنچه کُرد تجربه کرده است، جزوی از هویت اوست چرا که شاعری به بزرگی شیرکو بی­کس دارد.

شیرکو پایان یافت اما کار وی پایان نیافته است. آدم­های بزرگ بسیار بیشتر از عمرشان زندگی می­کنند و کارهای بزرگی دارند که پس از خود، انجام آن را به کاینات می­سپارند. از این پس جهان در برابر واژه، در برابر شعر و در برابر شیرکو مسئول­اند و ملزم به تداوم او.

شیرکو سهم بزرگی از ادبیات را به تعلّقِ خویش درآورده است چرا که فردوسی­وار به رنجِ شکست و طعم پیروزیِ قوم خویش هویت بخشیده است، به­سانِ سعدی عشق ورزیده است،      حافظ­گونه سلطان بلامنازع زبان است و شاملوآسا شیدای واژه. و نهایتاً به پاس اینهمه، در وجبْ خاکی از موطن خویش، در سایبانی از اهتزاز بیرق دلخواه خود، خواهد آرمید. او سفری دیگر آغاز کرده است.

سه فەریکی تازەم له بەره، سه فەریکی شین و مور….

به خوم و جانتا رەشەکه ی بن ده ستمەوه ئەڕۆم

که له ده گیرفانی خۆشەویستی زیاتری هەیه و

له هەر گیرفانێک دا، تیشکێ یان پەندێ

یان بالندەیەک یان قه سیدەیەک یان

تەمێکی له ناودایه !

 

  • نویسنده : محمد رحیمیان - تکاب