یلدای کتاب‌ خوانی / مصطفی هوشیار
یلدای کتاب‌ خوانی / مصطفی هوشیار

یلدای کتاب‌ خوانی ، حسرت سقراط را این روزها خوب می‌فهمم، آن هم بعد از هزاران سال. وقتی این فیلسوف غمگین، در کوچه پس‌ کوچه‌های شهر آتن دیوانه‌وار قدم می‌زد، می‌فهمم کە به چه می‌اندیشید. سقراط ساعت‌ها با یکی گفتگو می‌کرد، تا شاید کمی از کج‌فهمی‌های او بکاهد، یا شاید آن شخص کمی نسبت به […]

یلدای کتاب‌ خوانی ، حسرت سقراط را این روزها خوب می‌فهمم، آن هم بعد از هزاران سال. وقتی این فیلسوف غمگین، در کوچه پس‌ کوچه‌های شهر آتن دیوانه‌وار قدم می‌زد، می‌فهمم کە به چه می‌اندیشید. سقراط ساعت‌ها با یکی گفتگو می‌کرد، تا شاید کمی از کج‌فهمی‌های او بکاهد، یا شاید آن شخص کمی نسبت به باورهای ناپسندیده خود دچار شک شود.
بی‌خیال سقراط و فلسفه. گویا شب یلداست، شب با هم نشستن، شب آجیل و خنده و هنداونه و تاراج غم و تنهایی. چه خوب! بهتر از این نمی‌شود، طبیعی است، باید دنبال بهانه بود، برای خندیدن و با هم بودن. آن هم در این زمستانی کە همه ” سر در گریبان دارند”.
آدم شاااد می‌شود از این همه شوق خرید، با چه حرصی هندوانه می‌خریم، چه با اصرار میوەفروش را سوگند می‌دهیم: “تو روخدا هندوانه‌اش خوب و رسیده باشد”، انگار عادت کرده‌ایم به این بازی بچه‌گانه، چون همه خوب می‌دانیم: هندوانه‌های این فصل، چون زندگی این روزهای ما، بی‌شک بی‌مزەاند. مهم نیست، یک شب است دیگر! باید هزینه کرد، بچه‌ها منتظرند، حس قشنگی است برای شادی خانواده، دست به جیب شدن. آری، می ارزد.
چند روز پیش به کتابفروشی “موکریان” رفتم، زیباترین چشم‌انداز در نگاه من، گوش تا گوش کتاب، اما دریغ از یک مشتاق، مدتی ماندم، خبری نشد، گفتم: چرا کاک رحمان؟ آیا من زمانی نامناسب سررسیدەام؟ خندید و گفت: نه، مدتی است کسی کتاب نمی‌خرد، مرد شریفی است، چون خود اهل اندیشه است، گفت: مردم حق دارند، بیشتر درغم نان‌اند.
بحث امروز نیست، چند سال پیش در اتاق همکاران سخن از کتاب خریدن بود، یکی گفت: از زمان فارغ التحصیلی یادم نمی‌آید کتابی خریده باشم، دیگری گفت: من کتابی دم دست گذاشته‌ام، هر وقت می‌خواهم بخوابم، لای آن را باز می‌کنم، شرطی شده‌ام دیگر، چون بلافاصله با دیدن چند صفحه‌ی آن،خواب بە سراغم می‌آید. از من پرسیدند، گفتم: چند سالی است در خانە‌ی ما قانونی نانوشتە‌است، هر کس یارانه‌ی ماهیانه‌ی‌ خود باید کتاب بخرد، نخرید، بقیه جایش کتاب می‌خرند. دمشان گرم، با کلام چیزی نگفتند، اما نگاهشان همان “نگاه عاقلان بود اندر من سفیه و نادان”.
حق همیشه با اندیشیدن است، لحظه‌ای بیندیشم، به آمار نگاه کنیم، سرانه‌ی مطالعه ما تنها چند دقیقه است، حال آنکه در کشورهای پیشرفته این سرانه بە دو ساعت در روز می‌رسد، یعنی، این احتمال وجود ندارد: دلیل شرایط نامناسب امروز جامعه‌ی ما، همین نخواندن کتاب باشد؟
شاید زمان تغییر فرا‌رسیدە است، باید در فکر یلدای کتابخوانی باشیم، چه اشکال دارد، گاهی با شوق کتاب بخریم، با خانوادە سری بزنیم بە کتاب‌فروشی، کتاب هندوانە نیست، نیازی به سوگند خوردن ندارد، می‌توان آن را ورق زد، بە میل خود انتخابش کرد، بعد از مدتی هدیە دادش، وشاید بە قول آن نازنین دوست، بشود با آن بهتر در خواب ناز هم شد!

بدان امید کە پای کتاب
باز شود بە سر سفرە‌ی یلدایی ما
و برسد بە دست مردم شهر
قاچی از اندیشە

یلدای کتاب‌ خوانی/مصطفی هوشیار

  • نویسنده : مصطفی هوشیار