زندان زنان آزادە
زندان زنان آزادە

برای قرن ها زنان را از قرائت سوره یوسف در قرآن مجید منع می کردند تا مبادا عاشق پیشگی بیاموزند و پا را از گلیم خود فراتر نهند.ودیعه ای آسمانی که قدرتی جادویی دارد، همچون آفتابینیمروز گرمابخش دل و جان است، به طلسمی بحر را میجوشاند، به غمزه ای کوه را می لرزاند، عاقل را […]

برای قرن ها زنان را از قرائت سوره یوسف در قرآن مجید منع می کردند تا مبادا عاشق پیشگی بیاموزند و پا را از گلیم خود فراتر نهند.ودیعه ای آسمانی که قدرتی جادویی دارد، همچون آفتابینیمروز گرمابخش دل و جان است، به طلسمی بحر را میجوشاند، به غمزه ای کوه را می لرزاند، عاقل را مجنون وسالم را شیدازده می کند، همچون ویروس ملموسی واردبدن می شود، اراده را سست می کند، حس بینایی را ازچشمان می گیرد، شنوایی را مختل می کند، عقل و هوشرا از سر می رباید ولی بشر فانی را به عرش اعلا میرساند.

به گمان من در کمتر فرهنگی داشتن دوست تا این اندازه ارج داشته که هم سنگ و هم تراز عشق این احساس افسانه ایی پنداشته شده است که در فرهنگ ایرانی درکی خاص از آن بسیار گران مایه و ریشه ایی عمیق دارد .

بیش از پنجاه سال پیش در یک روز بهاری زن جوانی به دفتر مجله روشن فکر مراجعه کرد سراغ مدیر بخش ادبی را گرفت و سه قطعه شعر خود را برای چاپ در اختیار او گذاشت.

آن دیدار هرگز از یاد فریدون مشیری نرفت و در مصاحبه ای از آن شاعر ناشناخته چنین یاد نمود؛ او بیشتر یک دختر خانم به نظر میرسید تا یک زن، آن روزها از آبادان و اهواز به تهران آمده بود، حالتی نیمه وحشی داشت موهایش آشفته بود و دستهایش جوهر آلودی، گویا خودکار در دستش خراب و جوهر پخش شده بود. مشیری نگاهی گذرا به سه شعر افکند و از محتوای بی پرواشان سخت متحیر و متاثر شد هرگز یک زن شاعر ایرانی این چنین بی پرده و عریان از عشق و عاشقی سخن به میان نیامده بود، او که نگران عکس العمل خوانندگان مجله بود با همکارانش به مشورت نشست و با تشویق آنها شعری را که عنوان گناه داشت در بهار 1333 در مجله روشن فکر به چاپ رساند و چنین بود که فروغ الزمان فرخ زاد با گناه در عرصه ادبیات فارسی متولد شد و از همان آغاز کار شاعری تا فرجام نابه هنگامش جنجال آفرید؛

گنه کردم گناهی پر ز لذت                            کنار پیکری لرزان و مد هوش

خداوندا چه میدانم چه کردم                        در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش                       نگه کردم به چشم پر رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید                      ز خواهش های چشم پر ز نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش                   پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت                  ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق                   تو را می خواهم ای جانانه من

تو را می خواهم ای آغوش جانبخش             تورا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت                 شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم                           بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت                         در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی                              که داغ و کینه جوی و آهنین بود

بافت و فضای گناه شعر گناه همچنان که واژه و مفاهیم آن آیینه ایی بود تمام از تعلیق میان دو تعلق خاطر جدالی بود میان سنت های دیرین و آرمانهای نو بنیاد، سیمای زنی بود که محبوب و همبستر خود را بر میگزیند، از او کام دل می ستاند ولی خود را گناهکار می داند زنی از طرفی از انضباط اخلاقی و عاطفی رایج گریزان است ولی از سوی دیگر پای بند همان قراردادها است، نه می تواند از لذتی معصیت بار چشم پوشی کند نه اهل کتمان و لاپوشانی است. لاجرم سنت را در دو لایه می شکند هم به عشقی نامجاز لبیک می گوید هم در بیان بی پرده احساسات جانب مقررات اجتماعی را رعایت نمی کند. در اولین شعر چاپ شده اش که 24 بیت بیش ندارد بیش از چهار بار از تعارض خود اظهار گناه می کند، خود را دیوانه می خواند ولی حاضر نمی شود جسم و قلم خود را در بند نگه دارد.

شعر گناه فروغ الزمان همچنان که 128 شعر دیگری که فروغ بعد از آن سرود موجی از دو برخورد متضاد در ایران برانگیخت. عده ای به تحسین شاعر جسور پرداختند، صراحتش را ستایش کردند، سادگی الفاظش را که با صداقت معنا و اصالت احساس در ان ریخته بود حادثه ای ادبی بشمار آوردند، گروه دیگری از چاپ شعری که نافی عفت کلام بود سخت برآشفتند و شاعر جوان را مورد نکوهش قرار دادند. او را آدمی هرزه خواندند که بی بند و باری را ترویج می دهد، سوداهای جنسی_ اش ارضاناپذیر است، شهوتی بی کران دارد و تنها در پی لذتهای این جهان و جسمانی است، چماغ تکفیر این مدعیان تعیین اخلاق در سراسر عمر فرخ زاد بر فرق سرش فرود آمد حتی آن هنگامی که در محافل ادبی نامی مطرح بود و در زمینه های هنری هم فعالیت داشت پشت بوم نقاشی می نشست، بر صحنه تئاتر چهره می نمود، خیاطی می کرد، فیلم می ساخت، در فیلم بازی می کرد، داستان کوتاه و فیلمنامه می نوشت، سفرنامه و نقد و رمان می نگاشت. بطور خلاصه همان زمانی که فرخ زاد یکی از پرکارترین و پربارترین هنرمندان ایران بود ومی رفت چهره جهانی شود کماکان موفقیت های چشمگیرش را در چهارچوب تنگ هم آغوشی های مشروع و نامشروع زنی شهوت ران خلاصه می کردند. بعنوان مثال و فقط مشتی نمونه خروار به شعری از ابراهیم صهبا عنایت کنیم. این شعر در تیرماه 1345 در زمان حیات فروغ الزمان در مجله ادبی فردوسی به چاپ رسید.

خواست از من فروغ فرخ زاد                         تا کنم روز مرگش از وی یاد

خواهشش را به جان پذیرفتم                        این رسا را برای او گفتم

تا نویسم بر سر گورش                                شادی روح پر شر و شورش

هست اینجا مزار تیره زنی                            مار خورده عجوز شیره زنی

که دلی کام جوی و سوزان داشت                 میل آغوشی نوجوانان داشت

نام کس چو تو سیاه نبود                            طاعت او به جز گناه نبود

نه به رسوایش به دل شرمی                         نه ز کردار زشتش آزرمی

خویش را شمع انجمن می خواند                   همه را سوی خویشتن می خواند

آرزویش به غیر کام نبود                       هیچ کاری بر او حرام نبود

شعر می گفت شعر شهوت خیز               دشمن شرم و عفت و پرهیز

شرح آغوش آتشین می داد                    دل به بازوی آهنین می داد

ولی این فقط منتقدین سرسخت فرخ زاد نبودند که او را فاسد وخاطی و دشمن شرم و عفت و پرهیز می خواندند، حتی خوش نیت ترین منتقدان چه زن و چه مرد از یافتن کلمات مناسب برای توصیف صدا و حضور نویافته اوعاجز بودند حتی مدافعینش آنانی که به شعرش ارج می نهادند در گناهکاری او شکی به خود راه نمی دادند. مثلاً با اینکه شعر گناه از اولین مجموعه اشعار شعر فرخ زاد به نام اسیر حذف شد شجاع الدین شقاق مقدمه خود را با اشاره به آن شعر آغاز نمود ونوشت. یک سال پیش شاید کمی بیشتر بود که من نخستین بار شعری از خانم فرخ زاد خواندم و این شعر به نظرم تند و بی پروا اما بسیار ارزنده و با روح آمد، پس از برشمردن هزاران گناهی که هر روزه از طرف صالحین قوم صورت می گیرد، هزاران دزدی قانونی، هزاران کلاه شرعی، هزاران خیانت و فساد سیاسی و اخلاقی، هزاران دروغ و ریا و پاپوش دوزی و پرونده سازی، شقاق از خوانندگان اسیر می- پرسد کدامیک از ما می گوییم که هرگز این تمناهای ناگفتنی را در دل خود احساس نکرده ایم به قول عیسی مسیح آنکس که گناه نکرده است سنگ اول را به سمت گناهکار پرتاب کند علیرغم هشدار شجاع الدین شقاق فرخ زاد با زخم زبان و نیش قلم سنگسار شد. به جای جسم، روح و روان فرخ زاد آماج تهاجم قرار گرفت، در این میان ازدواجش با پرویز شاپور به طلاق انجامید، از دیدار تنها فرزندش«کامیار» برای همیشه محروم ماند. مورد خشونت و نکوهش پدری قرار گرفت که می گفت فروغ باعث ننگ خانواده فرخ زاد است، با چمدانی لباس از خانه پدری رانده شد و درگیری های احساسی، اجتماعی و مالیپیدا کرد. سنگینی بار این مشقات همراه با کشمکش های درونی و دودلی، نوسان میان دو منظر متفاوت و گاه متعارض در توان تحمل یک جوان 21 ساله نبود؛ افسرده و مستاصل فرخ زاد از طریق قرص خواب سعی به خودکشی کرد و حدود یکماه در آسایشگاه رضائی بستری شد.

ز جمع اشنایان می گریزم                به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها             به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من            به ظاهر همدل و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت              به دامانم دوصد پیرایه بستن

از این مردم که تا شعرم شنیدن         به رویم چون گلی خوشبو شکفتن

ولی آندم که در خلوت نشستن          مرا دیوانه ای بدنام گفتن

اندکی بعد از مرخصی از آسایشگاه رضائی فرخ زاد با کمک مالی پرویز شاپور همسر سابقش ایران را برای 14 ماه ترک کرد و عازم ایتالیا و آلمان شد. خود او درباره این سفر استعلاجی در مجموعه مقالاتی با عنوان«در دیاری دیگر» چنین نوشت: آنچه که ما را به رفتن از اینجا و زندگی در یک کشور دور و بیگانه تشویق و ترغیب می کرد میل به دیدن چیزهای تازه و لمس کردن زندگی ها، شادی ها و لذات رنگین تری نبود، در آن روزها من در غاری زندگی میکردم که در ظلمت آن راه فرار به طرف روشنایی را گم کرده بودم، در روح من هیچ چیز جز تاریکی و سرگردانی مطلق حکومت نمی کرد، فشار زندگی، فشار محیط و فشار زنجیرهایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه نیرویم برای ایستادگی در مقابل آنها تلاش می کردم خسته و پریشانم کرده بود و من می خواستم یک زنیعنی یک بشر باشم، من می خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم و دیگران می خواستند فریادهای مرا بر لبم و نفسم را در سینه ام خفه و خاموش کنند.

براستی معصیت شاعر جوان چه بود که مجبور به ترک یار و دیار شد؟ چه جرمی مرتکب شده بود که از دیدار تنها فرزند دلبندش برای همیشه محرومش کردند؟ چه خطای نابخشودنی از او سر زده بود که مستوجب چنین لعنی بود؟ چرا اشعار این زن جوان چنین تهدیدآمیز به نظر می رسید؟

در متون جالبی که فقط یکبار در اسیر رخ نمود و در چاپهای بعدی حذف شد، فرخ زاد از هیاهویی که بخاطر اشعارش ایجاد شده سخن به میان آورد و فارغ از هرگونه ملاحظه کاری نوشت:

همیشه از خودم می پرسم که چرا آهنگ شعر من تا این اندازه به گوش ها ناآشناست؟ چرا عده ای نمی توانند آنرا به آسانی هضم کنند؟ چرا مرا متهم می کنند که با شعر خود به ترویج فساد کمک می کنم؟ وقتی زنی قلم برداشت و برای خود این حق را قائل شد که آنچه را احساس می کند بگوید یعنی روح زنانه اش را در شعر منعکس سازدناگهان چهار ستون عرش می لرزد و از هر طرف فریاد واویلا بلند می شود و همه در عزای از دست رفتن عفت و اخلاق و اجتماع ماتم می گیرند.

من می خواهم و تصمیم دارم که در شعر خود همچنان زن باقی بمانم. آنچه برای من اهمیت دارد شور و هیجان زندگی است. دوست دارم شعرم سرتاپا هیجان و حرارت باشد.

فرخ زاد که خطربازی حرفه ای بود راهی را که انتخاب کرده بود ادامه داد. در اشعارش همچنان زن باقی ماند. زنی که عشق و ابراز عشق را حق مسجل هر انسانی اعم از زن و مرد می دانست. او به غربال احساساتش ننشست تا دستچینی یکپارچه و مقبول ارائه دهد، از کلام نامتعارف نهراسید، شعرش را به حفظ مصالح نیالود و بدون واهمه از زیان و کیفر اجتماعی راوی عشقی شد که همچون آتش در دلش شعله می کشید:

ما را چه غم که شیخ شدیدا میان جمع                    بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید او که به لطف و صفای خویش               گویی که طینت ما را به غم سرشت

طوفان خنده طعنه مارا ز لب نشُست                        کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

ماییم ما که طعنه زاهد شنیده ایم                           ماییم ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب                             زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید                       گر در میان دامن شیخ افتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق                   نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان                            در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق                 ثبت است در جریده عالم دوام ما

فرخ زاد در میان جمعی میزیست که همچون لسان الغیب عشق را کلید هستی نامیرا می دانستند. او ساکن سرزمین گل و بلبل بود، دیاری که نماد و نمودش عشق نامیرای بلبل برای گل است. او وارث ادبیاتی بود کهگنجینه بعضی از زیباترین اشعار عاشقانه جهان است. ادبیاتی که از عشق و عاشقی تصویری سخت و پیچیده و تودرتو تنیده ارائه می دهد آنرا اساس و بنیاد جهان هستی می داند.

ودیعه ای آسمانی که قدرتی جادویی دارد، همچون آفتابی نیمروز گرمابخش دل و جان است، به طلسمی بحر را می جوشاند، به غمزه ای کوه را می لرزاند، عاقل را مجنون و سالم را شیدازده می کند، همچون ویروس ملموسی وارد بدن می شود، اراده را سست می کند، حس بینایی را از چشمان می گیرد، شنوایی را مختل می کند، عقل و هوش را از سر می رباید ولی بشر فانی را به عرش اعلا می رساند.

پس اگر عشق یکی از مضامین محورین ادبیات شکوهمند ایرانی است چرا اشعار عاشقانه فروغ الزمان چنین غوغایی برپا کرد؟! بدعت و نوآوری او که عده ای آنرا بی عفتی می دانستند در چه بود؟

برای قرن ها زنان را حتی از قرائت سوره یوسف در قرآن مجید منع می کردند تا مبادا عاشق پیشگی بیاموزند و پا را از گلیم خود فراتر نهند.

فرخ زاد در سرزمینی می زیست که عاشقی برای زنان گناهی کبیره به شمار می آمد. آنان را از تحصیلات عالی محروم می کردند تا مبادا شعر عاشقانه بخوانند و بنویسند. به قول اوحدی مراغه- ای؛

زن خود را قلم به دست مده،دست خود را قلم کنی آن به زانکه شوهر شود سیه جامه تا که خاتون شود سیه نامه.

حتی نظامی گنجوی که خود آفریننده بعضی از زیباترین حکایات عاشقانه ماست تحصیل علم را برای زن متعاقب با نامه عاشقانه نوشتن می دانست و نامه عاشقانه نوشتن زن را مترادف با روسیاهی.

دختر چو گرفت خامه/ ارسال کند جواب نامه/ آن نامه نشان روسیاهی است/ نامش چو نوشته شد گواهی است.

ولی جرم فرخ زاد تنها این نبود که اشعار عاشقانه می نوشت و به قول پدرش سرهنگ فرخ زاد باعث ننگ خانواده خود می شد، او با سرسختی و حق به جانبی حوزه و امتیاز مردانه را غضب کرده بود. چون قبل از او ابراز عشق در ادبیات فارسی حرفهایی مختص مردان بود، بعنوان مثال غزل که تجلی- گاه برگزیده عشق است، قبل از آنکه در اختیار سیمین بهبهانی مفهوم و کاربرد تازه پیدا کند در انحصار مردان بود، هنوز هم لغتنامه های فارسی غزل را کلامی موزون و کوتاه می دانند که مردان برای زنان می سرایند یعنی نسبتاً مرد غزل می سرود و زن و بهتر است بگویم معشوق زنانه موضوع آن می شد، چون هرچند در مرد بودن غزل سُرا و در زنانه بودن معشوق غزل شکی نیست در زن بودنش تردید هست، هنوز هم در مورد جنسیت معشوق در غزل فارسی بحث و اختلاف نظر وجود دارد.

بافت زبان فارسی به تشریح این هویت معمایی کمک چندانی نمی کند. ضمایر فارسی مذکر و مؤنث را از هم تمیز نمی دهند. افعال فارسی بین زن و مرد اختلافی نمی گذارند. کلماتی همچون دوست یا دلبر و صنم به معشوق زن و مرد بطور یکسان اطلاق می شود. بطور کلی جنسیت معشوق در بخش مهمی از ادبیات غنایی ما ابهام انگیز است. به اعتقاد دانشمند فاضل دهخدا، در هر خانه- ای غلام تُرک وجو داشت و آنان در خلوت و جلوت شریک صحبت بودند. اکثر شعرا شیفته و دلباخته همین غلامان بودند و در اشعار عشقی آنان را توصیف می کردند. به هر حال اگر در زن نبودن معشوق شک نباشد که البته هست ویژگی هایی که به حکم تکرار مکررشان تهی از فردیت است. او که دهانی چون پسته دارد، لبانی به سرخی انار، دماغی به کوچکی فندق، گونه ای به سرخی سیب، پوستی به لطافت هلو و چشمانی کشیده چون بادام، خواننده را بی اختیار به یاد بساط سید رحمان میوه فروش سر میدان می اندازد.

تازه همین خوردنی سیار گه گاه تبدیل به معشوق غزل می شود که عربده جویی پیشه اوست و چون میدان جنگ در توصیفش از اصطلاحات رزمی استفاده می شود؛ ابروانی مانند کمان دارد، زلفی چون کمند، مژگانی چون خنجر و نگاهی نافذ چون تیر. البته در داستان های عاشقانه ما که تعدادشان اندک هم نیست نقشی ناگزیر و پراهمیت دارند ولی قهرمانان زن ادبیات کهن همگی ساخته و پرداخته ذهن و قلم مردانند، حتی وقتی عاشق می شوند، نجیب و باعفت باقی می مانند، چاره ای جز این ندارند علی الاصول عصیانشان تا حدی است که داستان بیافرینند ولی موازین ناموسی و اخلاقی را به هیچ وجه زیر پا نگذارند.

در میان آن داستان ها در روایات دینی و اسلامی هم می توان چنین نداهایی شنید. از حصار زن در اندیشه هایی که زنان را وسوسه انگیز و آغازگر گناهان می دانند فرخ زاد عشقی را به نوع دیگر طلب کرد و جویای رابطه ای متفاوت با مرد شد. بهشت زمینی فرخ زاد علیرغم شباهت های آشکارش با باغ فردوس حاوی تفاوتهای بدیع و جالب است که نه خبری اند و نه اتفاقی، مثلاً اکثر قریب به اتفاق اساطیر خلقت حوا را باعث و بانی سقوط و نهایتاً مسئول اخراج انسان از بهشت خدا می دانند. البته حکایت قرآنی خلقت، بر خلاف تورات و انجیل حوا را گناهکار اولین و اغواگر آغازین نمی داند، برعکس آدم و حوا در قرآن دو موجود هم قدر و هم سنگ اند، متعاقباً فریب ابلیس را می خورند، به یک اندازه گناهکارند، به یک اندازه از خدا مجازات می بینند، با هم از بهشت رانده می شوند وآنگاه که توبه می کنند به یک اندازه مورد بخشش قرار می گیرند ولی حوای گناهکار بر روان جمعی ما ایرانیان چنان حاکم اند که علیرغم برائت کاملش در قرآن کماکان مجرم شناخته می شود، او باری گناهی ناکرده را می کشد و در اغلب حکایات عامیانه و حتی در نوشته اغلب فقها و دانشمندان طراز اول اسلامی مسئول وسوسه آدم و رانده شدنش از روضه رضوان است ولی در باغ بهشتی فرخ زاد زن نه فریبکار است و نه فریب خورده، نه ناقص العقل است نه مکار، انسانی است آگاه که می خواهد دوست بدارد و دوستش بدارند.

در این سفر از بیرون به درون باغ همراهی موافق در کنار دارد، مردی که می تواند ناظر مطلوب بودن خود باشد، مورد انتخاب قرار بگیرد و شور و طلب زنانه را ملاک نانجیبی زن نداند، مردی که مشتاقانه میوه ممنوعه را می چیند و نه خود را گناهکار می بیند و نه دیگری را گناهکار می شمارد. اصلاً در این میان نه معصومیتی به یغما می رود نه معصیتی رخ می دهد. از تخاصم و بی اعتمادی متقابل میان زن و مرد نشانی نیست. دو انسان، دو فرد مستقل، دو دلداده، دو دلدار مسئولیت نیازهای جسمی و احساسی خود را می پذیرند و برای چیدن میوه وارد باغ بهشت می شوند یعنی چیدن سیب باعث سقوط به زمین نیست برعکس محمل عروج و جواز ورود به عشق است، کلید راهیابی به هستی نامیرا است، دستیابی به راز جاودانگی است.

دو ساکن وادی مرگ به یمن عشق حیاتی جاوید می یابند و بر جبر زمان فائق می آیند یعنی در این وادی جدید مخلوق خالق می شود و به معجزه عشق و به برکت هنر انسان از بند زمان می رهد.

ترواش و نگارش این طرفه ناقص از بضاعت مزجات بنده حقیر بر کاغذ عصیان زده از معصیت سیاهی قلم در رسای مقام ارزنده زن، تفسیر معوج از محابس و مضالم زمانه، تقابل تفکر عوالم متناقض و کثیری مطالب متغیر در تنویر ضمایر مصادر خفقان و بی عدالتی در رعایت حقوق های نانوشته.

با طلب امید به آرامش خاطر شما از قرائت مرقومه و تحصیل انظار همراهان مشفق و روشنفکر

  • نویسنده : كاوە مامە