فرهاد و آزاد ، دو برادر کولبر که برای نان جان دادند تراژدی زمانی است که فریادی خاموش شود فریادِ گره کردەی فرهاد روستایش “نِی” در قلب کوهستان، سرشار از امید و سرودی بود که مردمانش بارها به جنگ خستگی رفته بودند. عشق، چیزی است فراسوی هر رویا، و غمِ نان، رویایی ترین خواب گرسنگان […]
فرهاد و آزاد ، دو برادر کولبر که برای نان جان دادند تراژدی زمانی است که فریادی خاموش شود فریادِ گره کردەی فرهاد روستایش “نِی” در قلب کوهستان، سرشار از امید و سرودی بود که مردمانش بارها به جنگ خستگی رفته بودند. عشق، چیزی است فراسوی هر رویا، و غمِ نان، رویایی ترین خواب گرسنگان است.
اینجا رویاهایی در سر دارد که خیال را طوفانی می کند و امید را چون سرودی بر تارک کوهستان می نشاند. رنجبرانِ امید و درد، کوله های زندگی را بر دوش هر آنکه در کوهستان به دنیا آید درس می دهند. اینجا نقطه صفر زندگی است، بودن یا نبودن، زندگی و مرگ، عشق و درد، امید و خستگی، واژه هایی آشنا در کوهستان هستند. اینجا خسروانی دارد که فرهادگونه آزاد می میرند!
قلبش آهسته تر می زد، گویی خون در رگهایش داشت به سکوتِ “آزاد” می اندیشید. انسان وقتی می اندیشد سکوت می کند؛ و در پی رهایی از زنده گی به دنبال زندگی است، گویی مردن برای زندگی، خود، زندگی است.
چیزی از چهارده سالگیش یادش نمی آمد. کودکانه ترین امیدش کوله ای بود که بر دوشش سنگینی می کرد. به زحمت آن را بر زمین گذاشت، گویی نمی خواست رویایش را از او بگیرند.
پالتویی را که مادرش دیروز سوزن دوز کرده بود درآورد و به برادرش پوشاند. خیس بود، ساعت ها بود برف بر آن باریده بود. همه جا سفید، گویی خاطرات بودنش با آزاد بود… برمی گردم… دوباره فوتبال بازی می کنیم…
نگاهش به آزاد بود، می رفت و سر بر می گرداند… مادر منتظر است.. آزااااادددد آواز بخوان…
چیزی به جاده نمانده بود. فریادهایش در برف خفه می شد: ” دایە گییییاااان، نانم پێیییییە…. دایە گییییاااان نانم…. دایە گیییاااان…. دایە گیییاا…دایە…دایە…”
رنگش سفیدتر شده بود، گاهی کبود می شد. نفس هایش آهسته تر می زد، می خواست بخوابد، صدای آزاد را می شنید. خود را بر دامن مادرش دید، گرم بود. نالهٔ “نی” را شنید. اشکی بر گونه اش جوانه زد. در دستانِ مشت کرده اش تکه نانی بود..

برای فرهاد و آزاد ، دو برادر کولبر که برای نان جان دادند/ میکاییل سانیار
- نویسنده : میکاییل سانیار

























